ارسال -
07/02/2008
1387/4/12
12:04:48
خدا جوابي براي تمام سوالاتِ بيجواب ماست. در اصل چيزي شبيه به بينهايت در رياضي مثل وقتي ميخواهيم كه با كسرهايي با مخرج صفر يا ريشه دوم يه عدد منفي و خيلي چيزهاي ديگه كنار بياييم. ما همه به يه تكيهگاه رواني نياز داريم كه وقايع توجيهناپذير يا بُغرنج رو به اون واگذار كنيم. من فكر ميكنم مخصوصاً در شرايطي كه آدمها احساس ضعف و استيصال بيشتري ميكنن به خدا نزديكتر ميتونن باشن. اعتقاد به خدا چيزي نيست جز يه پاسخ كه ما به نياز روانيمون دادهايم. برای همینه که بعضيها معتقدن كه خودشناسي زمينهاي براي خداشناسيه و خداشناسي هم به آرامش قلبي منتهي ميشه. يا چون تا قبلش فكر ميكردن كه فقط عرفانالهي باعث آرامش روحي ميشه، حالا گمون ميكنن كه خودشناسي يه جور خُداشناسيه! حالا اگه بپذيريم كه خُدا جوابيه كه ما قبل از خودشناسي توي ذهنمون بهش رسيدهايم، ميتونيم فكر كنيم كه اين خداشناسي همون خودشناسي و پيبردن به رازهاي هستي و زندگي بوده. چه فرقي ميكنه!؟ خودشناسي يا خُداشناسي؟ مهم اينه كه ما بفهميم زندگي ارزشش بيشتر از اينه كه به ناآرامي و تشويش بگذره. هم براي آدمهاي مُعتقد به خُدا و هم براي آدمهايي مُعتقد به خود هميشه مُشكلاتي به وجود مياد. هر دو هم در خيلي موارد به راهحلهايي ميرسن. دسته اول باز معتقدن كه اين راه رو خُدا به اونها نشون داده! و دسته دوم هم ممكنه بدونن كه زمينههاي فكري و شرايط مُحيطي راهِ صحيح رو به اونها نشون داده. اما اگه توفيق و آرامش دير حاصل بشه، دسته اول فكر ميكنن كه خواست خُدا اينه و دسته دوم خيلي كمتر پيش مياد كه به نتيجهاي برسن و راهشون رو پيدا كنن! مخصوصاً وقتي كه اعتقادي به وقايعغيرمنتظره، معجزه و نيروهاي فرافكري نداشته باشن روحيه خيلي ضعيف ميشه. با اين حساب استراتژي دينداري ميتونه راه نجاتِ بهتر و عموميتري براي رسيدن به خُدا يا همون تاييد و آرامش و تكيهگاهِ درونِ فكر آدمها باشه. اعتقاد به خُدا و مبدأ و اينها هر قدر هم كه بياساس باشه، بدون شك براي اداره جامعه و هدايت اون به سمت آرامش لازمه و اين فكري بوده كه پيامبران هم در سر داشتهاند. هر چند که ما به صورتِ انفرادی و جدا از جامعه به این نتیجه برسیم که خدا تنها مفهومی است واحد که برای مجموعه نیروهای خیر و شر کائنات در هستی جریان داره و در واقع به قول حمنصورحلاج یا دیگران خودِ ما هم جزوی از پیکره عظیم الهی هستیم ..